تبليغاتX
با هم ...
وبلاگ جمعی کانون ادبی دانشگاه صنعتی اصفهان

چشم اول: رضا

 

چند باری بود که با آرش به اینجا میومدم. اسمش کافه ناتالی بود. جای جالبی بود. مخلوط شدن فضای سنتی و مدرن با هم و آزاد بودن سیگار باعث جلب توجه جوونا بود و اونجا رو از بقیه جاها متفاوت می کرد.

آرش یه کافی گلاسه سفارش داد. من هم مثل همیشه یه قهوه ترک تلخ. چند دقیقه که گذشت دوتا دختر توجه منو به خودشون جلب کردن. رفتن و قبل از اینکه از دید من خارج بشن یکی از اونا که قد بلندی داشت یه سیگار روشن کرد

.

.

.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 19:31  توسط سعید شنبه نژاد  | 

بازم اینجا خلوته...

چرا؟

کاش اونجا بودم و درستش میکردم...


او

نگار رفته بود. واقعاً رفته بود. اصلاً باورم نمی شد. با تمام خاطراتش رفته بود. نیما مانده بود چه بگوید... علی حرف نمی زد. فقط نگاهش می کردم. در چشمانش دنیایی بود که تا بحال ندیده بودم...

من بودم و حظور دوباره ام. فکرش را هم نمی کردم. از اینکه  پوز  عمویم را به خاک مالیده بودم لذت می بردم. خنده های دوباره مادرم مانند اکسیر جوانی به من امید می داد. روز ثبت نام که تمام شد، به گذشته ام فکر می کردم. به روزی که برای اولین بار پایم به اصفهان باز شد. آنقدر زیبا بود که تا خود دانشگاه به اطراف نگاه می کردم. اما حالا آن زیبایی ها مانند قفسی بود که مرا در بر گرفته بود. علی را چند قدم آنطرف تر دیدم. یادم به قاسم افتاد. قاسم، من، مریم و الهام ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 11:11  توسط سعید شنبه نژاد  | 

همیشه از عید نوروز بدم می آمد. هر سال دعوا و کتک کاری، تنگدستی و فقر، اوقات تلخی و ...

آن سال هم مثل سالهای پیش تمام شد. محمود بعلت بارانهای پیاپی که می آمد، دیگر کار نمی کرد و تمام پولی که پس انداز کرده بود را به تریاک داده بود. دیگر پولی نداشت. مینا در کنار چهار بچه قد و نیم قدش در خانه عزا گرفته بود. شهرام، پسر بزرگتر خانواده به بهانه درس خواندن کار نمیکرد. شهلا هم که دختر بود و حتی از خانه بیرون نمی رفت. حامد، پسر کوچک خانواده، که یک سال از من کوچکتر بود هنوز هم به فکر بازیگوشی بود. و من که پسرکی ده یازده ساله بودم، ناتوان از کار کردن، فقط هراس هفته آینده که عید می شود و باز هم به خاطرات تلخ هر سال، یک خاطره تلخ دیگر اظافه می شود را داشتم و سر خودم را با شخم زدن باغچه گرم کرده بودم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 11:45  توسط سعید شنبه نژاد  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 16:41  توسط محمد احسان هادی  | 

سلام بچه ها

یه داستان بلند دارم که تا تایپش كردم ميفرستم براتون

۴ ماه از خدمتم مونده،تموم كه شد ميام اينجا رو آباد ميكنم

فعلا يا حق...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 12:52  توسط سعید شنبه نژاد  | 

دددلم میلرزد...

ااانگار که نزدیکی...

پشت همین دیوار ...لااای همین ازدحام...

ساعت لحظه ها را جااا می ماند

 و من نبودنت را می شمارم یک  دو   سسه ...

سسلام...

 ببخشید خانم اشتباه گرفتم.

۲:

منم خانم...

آمدنی نان تازه و چند سیر دل خوش خریده ام...

آخر امشب مهمان داریم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 23:45  توسط حمیدرضا نجفی  | 

سلام

بعضی ها میدونن بعضی ها هم نه!

من الان سربازی هستم.

یه داستان نوشتم.اما زیاد نمیتونم تمرکز کنم

ممکنه یه مدت خیلی طولانی نتونم اینچجا بنویسم.

سال دیگه یه چند ماهی اینورتر یا اونورتر بر میگردم

فعلا خدافظ

سعید شنبه نژاد

قدم بر میداشتم و انگار

همۀ گلها می پژمرد

وقتی اشکهای خون آلودم را زمین مینوشید

راه که میرفتم

یاد تو

زانوانم را به لرزه انداخت

یاد تو که رفتی و همه را

همه را تنها گذاردی

وهمه - جز من -

لالاییِ خداحافظی را از بر کردند

و برگشتنی

همه چیز تکراری بود

اما دیگر زیبا نبود...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 19:17  توسط سعید شنبه نژاد  | 

جام تهی ز باده ، من مست و خراب گشته ام

روز نمی رسد به شب ، تشنۀ خواب گشته ام

درد جنون گرفته ام لیلی و مه لقا تویی

این نه تویی ،سراب و مجنونِ سراب گشته ام

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 9:47  توسط سعید شنبه نژاد  | 

چراغ های شهر همه خاموشند  ... مرد قصه فروش باز معرکه گرفته در بیابان های بیرون شهر .... من و جفتی چشم  با یک چراغ روشن ... بر خیابان های شهر پرسه می زنیم ....
و به یغما می بریم حقیقت مردم خیال پرست را .... پشت هر کوچه .... قاب عکسی خاک آلود .... و در هر خانه  سیمای دل فریب یک شخصیت خیالی ....
با هر قدم .... مرد قصه فروش را دعا می کنم .... که زمینه می چیند برای قدرت من .... با یک جفت چشم و  یک چراغ خالی ....
قصه فروش .... از مردان قهرمان جنگ می گوید .... از مردان شریف و نیک ....و قند آب می شود در دل این مردمان .... و من چراغ به دست  می نگرم به روزهایی که حتی  کمترین استعدادی برای شکفتن نداشتم ...
من و چراغ .... در گمراهیمان غرق و مردمان  در شعفشان به اوج ....

                                                    ارشاد .... 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 19:54  توسط ارشاد پروازیان  | 

 

چقدر از چندم فروردین بود

که بهار از حرکت ایستاد

و شروع کرد به پس

پس

پس رفتن

تا هوا کم کم سرد شد و

یخ زد

و قطار از حرکت ایستاد

حالا سال هاست که منتظریم

هوا گرم شود

قطار راه بیفتد 

بهار بیاید و باران

و گل هایی که 

رنگشان را از یاد برده ایم

                                                  بهرام یزدان مرادی ـرودکی ۱۶   

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 19:16  توسط شراره وحیدی  | 

پنجتا خط، یه قاب خالی،ضربدر میون دنیا

یه خونه، چنتا اتاقک، من و تو تو آسمونا

دخترک عکس چشاشو توی قاب نقاشی کرده

عروسک پشت نگاهش، بابا جون مثل یه برده...

پنجتا خط، یه قاب خالی،پینه های دست بابا

یه خونه، چنتا اتاقک،رنگ خشت و خون رو ابرا

من و تو بزرگ شدیم، باز دلمون تو قاب مونده

چش من به قابه اما غم تو عکسو سوزونده

فکر زخم دست بابا تو گلوم بغض می نشونه

یاد چشمای تو دختر،بغضمو می ترکونه

حالا تو کجای دنیا؟ من کجا؟غزل بهانست!

من و تو، یه قاب خالی... همه حرفا یه ترانست!

سنگ رو سنگ، تخته رو تخته،دیوارا همه می شن خط

آجره افتاده از سقف، روی دست اون یه خط زد

پنجتا دیوارو یه خونه،چارتا چوب،یه قاب خالی

یه خونه،چنتا اتاقک،من و تو...عجب خیالی!

چشامو می بندمو باز تو میای پیاده،هر بار

قطرۀ اشک و چشاتو قاب عکس جلوم، رو دیوار

شیشتا خط،قاب شکسته،دخترک چشاشو بسته

دیگه اون همیشه خوابه،از این دنیا شده خسته

حالا خطّا مث سنگن!حجم سنگ قبرو دارن

بابا جون توی زمینه،سنگو روی اون میذارن

یه دونه خط شکسته! قاب عکس و ابر پاره

یاد تو،یاد بابا جون، من و چشمک ستاره

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 11:25  توسط سعید شنبه نژاد  | 

امروز هوا آرام است.آرامِ آرام،آفتابیِ آفتابی. از آن روزها که دلت می خواهد هرگز تمام نشود.بعد از سه روز ابر و باران و باد و طوفان،بعد از سه روز خانه نشینی و گرفتگی، امروز دلم می خواهد بروم بیرون.بروم کنار دریاچۀ بزرگِ مازندران که البته می گویند بگویید کاسپین!

کامپیوترم را روشن کردم و اولین چیزی که جلویم سبز شد مرا به خاطرات فرو برد.عکس پس زمینۀ کامپیوتر که قبل از هر چیز دیگر روی مانیتور نقش بسته و جا خوش کرده! عکسی از دانشگاه.از پیاده روی جلوی حاقۀ یادمان که از جلوی تالار تا سه راهی برق ادامه دارد.عکسی که در یک بعد از ظهر پاییزی خلوت و زیبا گرفته شده.

یادم به روزی آمد که حسین ضیا و بروبچه های تجسمی اش آنجا نمایشگاه(نمایشگاه که چه عرض کنم،همان جشنواره)نقاشی خیابانی برگذار کرده بود.یاد سامران،نویری و خانومش،خانم ابطحی،خانم صفّاری،خانم اردستانی و بقیه که اکه بخواهم نامشان را بگویم چند صفحه باید بنویسم.

بیشتر از همه دلم برای لحظه ای تنگ شده که شخصی جلویم ایستاد و گفت:«سلام سعید... نامرد دیگه ما رو نمیشناسی؟!!»چهره اش آشنا بود اما نمیتوانستم از چهره اش بشناسمش. از صدای رنج دیده اش شناختمش.دلم ریخت! صدایی که هرچند زیاد در گوش من طنین نینداخته بود اما محال است فراموشش کنم.وحید مقصودی.موهایش را کوتاه کرده بود و هنوز لباس سیاهش تنش بود.بغلش کردم و سعی کردم با تمام وجود حسَّش کنم. روز خوبی بود.

آن عکس مرا یاد نسیم هم می انداخت.اولین باری که دیده بودمش از همان مسیر به کانون رفته بودم.داشتم به دانشکده میرفتم که منصرف شدم و آن پیاده رو را قدم زدم تا به جاده ابریشم برسم.

جاده ابریشم! اولین باری که تنها با نسیم قدم زدم. روزی که باران نم نم میبارید و من و نسیم به طور اتفاقی به جاده ابریشم رسیدیم;مقصد هر دوی ما کانون بود.

یادش به خیر. اکنون جای نسیم خالیست.دلم برایش تنگ شده.یاد پارسال،همین روزها می افتم،کتابهای هدیه ، هشت کتابِ سهراب که روی اولین صفحه با خط نسیم نوشته:   پرواز را به خاطر بسپار!       پرنده مردنیست....

پ.ن: ضیا،حمید،احسان، نویری،هرکدومتون رفتین به نسیم سر بزنین بهش بگین دلم براش خیلی تنگ شده، به قولی که دادم عمل میکنم!

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 11:15  توسط سعید شنبه نژاد  | 

ابر سفیدی بالای سرم ایستاد

روی آن شعر نوشتم

باد زد

جوهر شعر پخش شد

ابر سیاه بارید

ولی...

"تو" خیس شدی

یادم رفته بود برایت چتر بکشم...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 18:8  توسط سعید شنبه نژاد  | 

                                                                            

                                                         

من همون مترسك كور، گندماي دسته دسته
سيم خارداراي تسليم، دستايي كه پينه بسته
خار خشك كنگرا كه، رو تن زخمي باده
من همون مسافر پير، كه تو قصه هاست يا جاده
دلمون كوچك اما، دردامون قدر يه دنيا
چوباي كمر شكسته، توي سقف خونه ما 

ای غرور سر سپرده ، ای کویر خسته و پیر 
ای سپیده های خاموش، از من شکسته، دلگیر                                                                                                     
يادتم، شبيه گريه، كه هميشه تو نگامه
فكر تو شبيه بغض، مث هق هق صدامه
بويي از خونه نمياد، ديگه طاقتم تمومه
كارم از گريه گذشته، ديگه مردن ارزومه
         

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 16:10  توسط محمد حسن ولایتی نژاد  | 

بگیر دستامو باز امشب،من امشب خواب می بینم

تموم آرزوهامو، گل مرداب می بینم

بگیردستامو من کم کم،دارم دنیامو می بازم

بادستای خودم امشب،دارم کابوس می سازم

هوا این جا پراز ابره،هوای تازه رو دم باش

واسه حوای بی یاور،همین یک لحظه آدم باش

بکش رویای فردامو،همین امشب که تب داره

همین امشب که ازچشمام جنون واشک می باره

فراری شو کسی اینجا سراغ از تو نمیگیره

برو آسوده وراحت،فقط پای خودم گیره

می یاد فردای بداقبال،تن احساس من سرده

میشم شاهد بیچاره،که قلبم خودکشی کرده!

میگم پاهاش لرزیدو ازاوج چشم تو افتاد

توچشمای تو خندیدو رودستای خودم جون داد

نذار تکرارشه کابوس،من از تکرار می ترسم

من از افتادن سایه،تن دیوار می ترسم

بگیر دستامو باز امشب نذار چشمای من تر شه

نذار باور کنم رفتی،بذار این خواب آخر شه 

زهره نامداری

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 17:5  توسط زهره نامداری  | 

با آدم ها

روز ها شب می شود

سفید سیاه می شود

خدا به داد شب برسد با این آدم ها

اگر یک شب ستاره ها نبودند

شب شب تر می شد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 14:41  توسط سمیرا یوسفی  | 

سلام دوستان ببخشیدکه نیستم هر چند این ترانه از همین نبودنم سرچشمه گرفته

 

                                         بی خیال من باش

                         دستای سردمو ول کن از نگاه من جدا شو

                         یادگاریتو بگیرو بی خیال من و ما شو

                         برو ای مسافر شب من از اون شبای تیره ام

                         برو بی خیال من باش برو ده بذار بمیرم

                         بی خیال من شو حتی اگه راه دیگه ای نیست

                         اگه تنهاییم و اینجا هیچ پناه دیگه ای نیست

                         دست بکش ساده نباش حروم نکن جوونیتو

                         این تن نیمه جونمو تا کجا می کشونی تو

                         ببخش اگه که بعد تو یه روز راحت ندارم

                         اگه که بعد رفتنت لحظه ساعت ندارم

                         ببخش نمیشه گریه کرد تو این هیاهوی نگات

                         برو که طاقت ندارم برو که می میرم برات

                         بی خیال من شو حتی اگه راه دیگه ای نیست

                         اگه تنهاییم و اینجا هیچ پناه دیگه ای نیست

 

                                                                                ساعت خوش

                                                                          محمدحسن ولایتی نژاد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 18:33  توسط محمد حسن ولایتی نژاد  | 

نشست هفتگی شعر کانون ادبی - سید محمد احسان هادی هادوی دامه برکاته و قله ایام عمره

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 20:20  توسط کانون ادبی  | 

ای عبور ظریف

                  بال را معنی کن

                                      تاپرهوش من

                                                        ازحسادت بسوزد!

                                              شیخ شهاب الدین سهروردی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 19:13  توسط کانون ادبی  | 

 

خون

همه میگن من دیوونم ولی نیستم،رضا می دونه! تازه اگرم بودم منو اینجا که نمی آوردن! می آوردن؟...نه! خب دیدین دیوونه نیستم؟ تازشم من مهندس هم هستم، این عینک و کیف که دستمه رو نمی بینین؟ خودم که میدونم هر کی درس بخونه مهندس می شه، تازشم اگه بیشتر بخونه دکتر می شه.اینا رو رضا بهم گفته، خوب منم درس خوندم دیگه! رضا بهم درس داده، ببینین اسممو می تونم بنویسم، نــــــگــــــــار...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 15:0  توسط کانون ادبی  | 

مادر همیشه بوی خوبی می داد
چیزی بین عطر و غذا و چای تازه دم
پدر هم بوی کپن روغن وقندوشکر
مادربزرگ پای سجاده بوی غروب جمعه و نم نم باران گرفته بود
از نمی دانم کجای این قصه ی ساده
فقط دستهای من بوی گل سرخ می داد
وانگشتان پدر روی صورتم جا مانده بود...

 مرداد۸۷

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 23:56  توسط حمیدرضا نجفی  | 

هوالباقی

جناب آقای سعادتی فر درگذشت جانسوز مادر گرامی و

بزرگوارتان را به شما و خانواده محترمتان تسلیت عرض

کرده و از خدای بزرگ برای ایشان طلب آمرزش و برای

شما و خانوادتان طلب صبر می نمائیم.

کانون ادبی دانشگاه صنعتی اصفهان

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 15:15  توسط کانون ادبی  | 

می شنوم پژواک صدای

 که زمزمه اش تداعی درد است

 درد و تبسم بازی امروز است

 تبسم نقش بسته ی لبهای من

مهر روزگاریست غریب

 گاهی باید چشم هایم را ببندم

 گاهی باید بخندم

 و گاهی نیز فریاد خاطره ها را در سینه محبوس کنم ... .

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 22:41  توسط نجمه برنجکار  | 

سلام

دیشب خوابم نبرد. در عوض اینا رو برام آورد

 

پشت پرده:

پشت پرده

صحنه ها ساخته شده اند

دخترک رو به گل سرخ نشسته

گرامافون می خواند

پنجره ها بسته

پرده بر می دارند

اشکها می ریزد

ـ خواه به شوق خواه به غم ـ

گلها پرپر شده اند

ـ خواه به شوق خواه به غم ـ

پنجره باز است و آن سوی حیاط

پسرک

بله را می گوید

بوسه ای بر لب

خنجری در سینه ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نویری

سلام ممد نویری،چطوري تو بابايي؟

بابا رو اينا ميگن، حالت خوبه؟كجايي؟

شباي شعر و موسيقي، شباي كر كر و خنده

شباي با تو بودن تا بگي شمبل ساعت چنده؟

هميشه روز جمعه، تو ، دبير خونه ، حميد info

ناهارم رو ميگيري؟ گشنمه ، زود باش برو گم شو

هميشه ساعت هفت و بازم دعوا سر سالن

هلال شورا عمومي و ضيا طراحي و ... بس كن!!

اصن امروز سه شنبست و نشست شعر برپا شه!

كلاس موسيقي و ... افشين،كليد دست خودت باشه!

كلاس يك درش قفله ، شده انبار آذوقه

شبيخون ضيا و من، حميد هم اين وسط بوقه!

دلم تنگه واسه اينا، نويري با توام ، گوش كن

يكي بزن پس كلش، يه فاكتور؟ ده تومن توش كن!

كاتر داري سعيد جان؟دمت گرم كار من گيره!

ضيا بس كن ديگه زشته، به اون اينقد نشو خيره!

حلالم كن نويري، بابايي ،اي پدر خونده

ولي نه،فك كنم تا اخراج هنوزم يه كمي مونده...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 12:5  توسط کانون ادبی  | 

همیشه قصه با بود یکی و نبود دیگری آغاز می شود

یکی بود و یکی نبود

یکی رفت و یکی ماند

یکی ماند و غصه خورد

یکی ماند و گریه کرد...          ناشناس!

سلام دوستان!

***

امروز که منتظر بمانی

برای فردایت دلتنگی می آورم

روزی یک قاشق کافی است

آنوقت کف سفید دهانت می فهمد

که گاه می شود :"لیلی مجنون باشد."                                                           ۱۵/۵/۸۷

***

شبها که می خوابم

انگار چتری شیشه ای ساخته ام

تا کابوس فرارت روی سرم خراب نشود

صبح ها زیر همان کابوس خواب می مانم

مثل همان پاییز قدیمی که موجی به شانه هایم شلیک شد.

و سایه اش خوابم را کشت.

حالا شب ها چترم را می بندم.

تا شیشه اش غبار نگیرد!                                            ۲۲/۵/۸۷

***

من جنونم را پشت سیب گاز زده ی تو پنهان کردم

تا شاید فرصتی برای حرف زدن به من بدهی.

تو سیب گاز می زدی و من سکوت

سیب و سکوت...

سیب تمام شد، سکوت تمدید

و جنون تازه سبز شده بود!                                                                        ۲۵/۵/۸۷

***

پنهان نمی کنم که پیش از این سطرها

دوستت دارم را می خواسته ام بنویسم

حالا کمی صبر کن

بهار که آمد

فکری برای آسمان تو

و سطرهای پنهانی خودم خواهم کرد.                                                                      حافظ موسوی            

                               

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 17:18  توسط حمیده پازوکی  | 

دیشب دوباره توی خوابم بودی

کاغذ دیواری اتاقم گل داده بود مثل چادر نمازت

تو

پشت پنجره روی ایوان روبرونماز می خواندی

و من

 حرفهام  آهسته به شیشه می خورد و می افتاد

سبحان فرشته ی کوچکم آن سوی پنجره

اعوذ به چادر نمازت از حرفهای مردم

...

صبح جنازه ی حرفهایم را از پای پنجره جارو کردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 0:10  توسط حمیدرضا نجفی  | 

شب آخر

 

دلتنگ تر از همیشه و نزدیک تر از فردا

 

بیزاری من از شب نیست

 

چراغم را گم کردم

 

دلتنگ شما-دوستان-شاید

 

که این بار آخر باشد

 

که میبینم یا نمیبینم

 

چه فرقی میکند؟

 

به پایان،به تنهایی

 

به همه ی آخرها

 

نزدیک ترم از خودم

 

نزدیک تر از فردا به رسیدن به سرزمین تنهایی ام

 

و نزدیکتر از همه به ادامه

 

بیزاری من از شب نیست

 

شب نیز به پایان میرسد

 

-شاید رسیده، نمیدانم-

 

دلتنگ ثانیه های با تو بودن

 

که هنوز نرسیده محو شد

 

-در خیالم-

 

نزدیکم به بیداری

 

دلتنگ  به پایان رساندن

 

بیزارم از خودم که همه را خواب بودم

 

فصل رسیدن نزدیک است

 

شاید همین حالا...

 

    ۸۷/۵/۱۳

دانشگاه صنعتی

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 10:41  توسط کانون ادبی  | 

سلام . منتظر نظراتتون هستم .

حقيقت ما          سايه هاي هميشه تكراريست  

    فرقي نميكند مال من باشد يا تو  

از هر سو كه بنگري       
                                ظهر كه باشد    
                                                       سايه اي در كار نيست
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 14:24  توسط بهار سیدی  | 

"نقاشی حوا" 

همه چیز این شعر خیلی خوب می تواند باشد...

حالا

بهشت بزرگی را فرض کن

پر از درخت انگور و سیب

-قول می دهم این بار هیچ کدامشان را به تعارف نکنم-

تخت سفید٬درخت طلایی...

-می توانی نهرهای عسل را هم همین طرفها ببینی-

حالا

من

عروسی سر به زیر

-که اصلا" لازم نبود اینجا را به نامش کنی-

آرام و مؤدب

می خواهم دل به بی تابی های ات بزنم

-خوب است نقاشی هم بلدم-

حالا

تو را

همین جا-در چند سانتیمتری خودم-می کشم

می خواهم دستانت نزدیک

                                        نزدیک

                                                  نزدیکتر

                                                 -همین جا خوب است-

توی دستهای خودم باشد.

تکان نخور

قرار است همه چیز خوب باشد

(اگر دوربین دیجیتالم همراهم بود٬

این تصویر را ثبت می کردم

تا فردا

ناباورانه به من پوزخند نزنی٬

دیشب٬روز خوبی بود

و تو عاشقم بودی)

کاش این دفعه خواب نبوده باشم

می خواهم دستانت نزدیک

                            نزدیک

                            نزدیکتر...

بزن توی صورتم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 1:48  توسط فاطمه فیض زاده  | 

اینجا خورشید خسته در انتظار ستاره هاست

اینجا قبر ها نزدیک اند

لباس هایت را کم کن

بگذار سرما پوستت را بلرزاند

اینجا احساس رویای مبهمی ست

دست هایت را به من بده

اینجا فاصله ها سیمانی اند

بگذار زمین تنت را در اغوش کشد

اینجا چشم ها فقط کفش ها را دنبال کرده اند!

                                                       خرداد ۸۷

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 20:45  توسط شراره وحیدی  |